تبليغاتX
تنها حامی من

هیچ زمستانی ماندنی نیست حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد!

من با تو خوش بخت ترینم عشق من........

+ تاریخ 90/01/03 ساعت نویسنده مهرنوش |

میروم خسته و افسرده و ‌زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و ویرانه ی خویش

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا ازین پس نکند یاد وصال

+ تاریخ 89/08/04 ساعت نویسنده مهرنوش |


nemidunam chi bayad begam!

+ تاریخ 89/07/23 ساعت نویسنده مهرنوش |
زیبایی زندگی در همین است که احتمال دارد رویاهای ما به حقیقت بپیوندد.!

+ تاریخ 89/04/12 ساعت نویسنده مهرنوش |

لحظه ی به تو رسیدن یه تولد دوباره اس

شهر چشم تورو داشتن یه غروب پر ستاره اس

خواستن دستای گرمت مث ماجرا می مونه

برق الماسای چشمت مث کیمیا می مونه

اگه تو قسمت من شی میزنم یه رنگ تازه

اسم من کنار اسمت قصر خوشبختی می سازه

با تو غم رنگی نداره زندگی شهر فرنگه

از توو قلعه ی نگاهت رنگ غصه هام قشنگه

شعله ی اتیش چشمات یه چراغونی زیباس

لحظه ی به تو رسیدن بهترین لحظه ی دنیاس

با یه لبخند طلائیت همه ی زمین می لرزه

ارزوی تورو داشتن به همه ی دنیا می ارزه!

+ تاریخ 89/03/28 ساعت نویسنده مهرنوش |

باز از یک نگاه گرم تو یافت

همه ذرات جان من..هیجان!!

همه تن بودم ای خدا همه تن

همه جان گشتم ای خدا..همه جان!

 

چشم تو ــ این سیاه افسونکار

بسته با صد فریب راهم را

جز نگاهت پناهگاهم نیست!

کز تو پنهان کنم نگاهم را...

 

چشم تو..چشمه ی شراب من است

هر نفس مست ازین شرابم کن

تشنه ام..تشنه ام..شراب!شراب!

می بده می بده خرابم کن..

بال در بال هم پرستو ها

پر کشیده به اسمان بلند

همه چون عشق ما به هم لبخند

همه چون جان ما به هم پیوند

 

پیش چشمت خطاست شعر قشنگ!

چشمت از شعر من قشنگ تر است..

من چه گویم که در پسند باشد؟

دلم ازین غروب تنگ تر است!!!

فریدون.مشیری

+ تاریخ 89/03/09 ساعت نویسنده مهرنوش |

سال هاست رفته است کز هر ارزو خالی ست اغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم اه!

حالیا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم.

 

Long since my bosom is void of any wish

alas!I was the enchanter of the song of beauty and love

now I am full of silence,a forgotten memory.

"fereydoon moshiri"

lonelygirl.jpg Lonely girl image by Crystal_7806

+ تاریخ 89/02/17 ساعت نویسنده مهرنوش |

اه...که چقدر فاصله ی ما دور است.

فکر میکنم هیچ وقت نرسی

و من در کنار این دنیا تنها بمانم

و تو همیشه منظره ی من باشی

و در پیش چشم های من!

در سینه ی چشم انداز من!

قبله ی نگاه من

و هیچ وقت نه در کنار چشم های من

هیچ وقت...

در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو!

تو را خواهم دید

و انگاه چه بگویم

به یک نابینا  یک بیگانه  یک دور دست!

که چه ها می بینم...!

دکتر شریعتی

+ تاریخ 89/01/19 ساعت نویسنده مهرنوش |

خب نمیایی؟ نیا!!!

مدادم را چرا میشکنی؟؟؟؟؟

حالا من با چه بنویسم چتر؟

که

خیس نشوم

                       در این هوای بارانی!!!

(م.ا)

HAPPY NEW YEAR

+ تاریخ 88/12/29 ساعت نویسنده مهرنوش |

یه خداحافظیه ساده بود رو لبهات

ندیدی یه عالم اشک بود تو چشمام

یه نفس  یه اه خسته از دل

چی بود که عشقتو کرد باطل

سکوت و سکوت و سکوت

هیچ بغضی نبود توی گلوت

گل گلدونم چرا پژمردی

چرا منو همراه خودت نبردی

می دونستی من بودم دیوونه

یادت نره عشقت باهام می مونه

هرجا که هستی اسمونت پر ستاره

من تو این کلبه نشستم تا بیای دوباره....

 

مهرنوش!

+ تاریخ 88/12/09 ساعت نویسنده مهرنوش |

اتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادویی اندوه شکست

 امدم تا به تو اویزم

لیک دیدم که تو ان شاخه ی بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم

خنده ی  مرگی!!!

 

وه چه شیرین است!

بر سر گور تو ای عشق نیازالود

پای کوبیدن...

وه چه شیرین است!

از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ اور

چشم پوشیدن...

وه چه شیرین است!

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در به روی غم دل بستن

که بهشت اینجاست

به خدا سایه ی ابر و لب کشت اینجاست

 

تو همان به که نیندیشی

به منو درد روان سوزم

که من از درد نیاسایم

که من از شعله نیفروزم...!

+ تاریخ 88/11/28 ساعت نویسنده مهرنوش |

واین داستانی ست هزاران ساله

که از ماهیگیران شنیده ام....

 

زن:سحر چو میروی در کام امواج

کند تاب مرا هجر تو تاراج!

ماهیگیر:منم یه مرد ماهیگیر ساده

خدا نان مرا در اب داده...

زن:تو را دریا فروکوبیده!!!صدبار

ازین زیبای وحشی دست بردار!

ماهیگیر:چو می خوانندم این امواج از دور

همه عشقم.همه شوقم.همه شور...

زن:فریبش را مخور ای مرد زین بیش

به گردابش به توفانش بیندیش!

ماهیگیر:نمی ترسم نمی پرهیزم از کار

به امید تو می ایم دگر بار...

زن:اگر از جان نمی ترسی درین راه

بیاور گوهری رخشنده چون ماه

بشوی از خانه ات فقر و سیاهی

که مروارید نیکوتر ز ماهی!!!

ماهیگیر:ز عشقم گوهری تابنده تر نیست

سزاوار تو زین خوشتر گهر نیست!

ولیکن تا نباشم شرمسارت

فروزان گوهری ارم نثارت...

زنی خاموش در ساحل نشسته

به ان زیبای وحشی چشم بسته

براو هر روز چون سالی گذشته ست

هنوز ان مرد عاشق برنگشته ست!!!

نه تنها گوهری در دام ننشست

که عشقی پاک گوهر رفت از دست...

 

(فریدون مشیری)

+ تاریخ 88/09/18 ساعت نویسنده مهرنوش |

خدایا وحشت تنهایی ام کشت

کسی با قصه ی من اشنا نیست

در این عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم...روا نیست

 

شبم طی شد کسی بر در نکوبید

به بالینم چراغی کس نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام

دلم از این همه بیگانگی سوخت

 

به روی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم می دهد تسکین به حالم

که غیر از اشک غم در دفترم نیست

 

بیا   ای مرگ جانم بر لب امد

بیا  در کلبه ام شوری برانگیز

بیا  شمعی به بالینم بیاویز

بیا  شعری به تابوتم بیاویز!

 

دلم در سینه کوبد سر به دیوار

که:این مرگ است و بر در می زند مشت

بیا  ای همزبان جاودانی...

که امشب وحشت تنهایی ام کشت!

+ تاریخ 88/09/06 ساعت نویسنده مهرنوش |
آن گاه که من آسمان و زمين را آفريدم به آن ها گفتم وجود داشته باشند و وقتي مرد را آفريدم به او شکل دادم و زندگي را در او دميدم .
اما من تو را زن آفريدم . " من نفس زندگي را به تو که حساس و لطيفي دميدم ." من مرد را در خواب عميقي فرو بردم و توانستم تو (زن) را با صبر و حوصله و دقت به وجود آورم .
مرد در خواب بود . آن زمان که تو را خلق مي کردم . من تو را از يک استخوان به وجود آوردم . دنده هاي قوي و حساسي را انتخاب کردم که از قلب و ريه اش محافظت مي کند و او را براي انجام آنچه مي خواهد حمايت مي کند . من تو را به طور کامل خلق کردم .
چشمانت را .... آن ها را تغييري نده . لب هاي تو .... چقدر دوست داشتني است هنگامي که در نيايش و دعا از هم جدا مي شوند .
دستانت.... بسيار آرام بخش است براي نوازش و کمک به ديگران ، آري من دستانت را لمس کردم و قلبت را محافظت کردم . از همه آن هايي که زندگي مي کنند و نفس مي کشند ؛ تو بيشتر شبيه مني . اين تنها دليلي است که من تو را اشرف مخلوقات ساخته ام .
تو مي بيني ، تو زن .... در من زندگي مي کني.
آدم در خنکاي روز با من راه مي رفت و هنوز تنها بود . او نمي توانست مرا ببيند يا لمس کند ، تنها حس مي کرد ، ولي عشق را نمي دانست . به اين دليل هر آن چيزي که مي خواستم که آدم با من احساس و تجربه کند در تو به وجود آوردم . تقدس من ، شگفتي ام ، خلوصم ، عشقم ، حمايت و حفاظتم را .
تو خاصي چون پرتو مني .
مرد تصوير مرا نشان مي دهد و زن احساسات مرا . با هم شما تماميت خداوند را نشان مي دهيد .
پس مرد با زن به خوبي رفتار مي کند . دوستش دارد و به او احترام مي گذارد ؛ زيرا که زن لطيف و حساس است .
در صدمه زدن به زن تو به من آسيب مي رساني و آن چه نسبت به او انجام مي دهي در حق من انجام داده اي با تحقير و شکستن او ، تنها به قلب خود آسيب مي رساني .
تو اي زن ! قدرت احساسي را که من به تو داده ام با فروتني و تواضع نثار کن .
خلق را آگاه کن که مظهر شگفتي و آرامشي و با عشق خود ، آنگاه که به تماميت رسيده اي مرد را حافظت کن .

+ تاریخ 88/06/03 ساعت نویسنده مهرنوش |

میرم جای من اینجا نیست

دیگه چشمای تو تر نیست

 

میرم با پای برهنه و چشمی گریون

نمی خوام فکر کنی به من هستی مدیون

 

میرم تا دل تو یکم  بگیره اروم

چرا گفتی با تو میریزه ابروم

 

میرم تنهای تنها به ناکجاها

شاید اروم بگیرن تو گلوم این بغضا

 

میرم دیگه نگرانی وجود نداره

از اولم من بودم بدون ستاره...

 مهرنوش!

+ تاریخ 88/01/03 ساعت نویسنده مهرنوش |

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

+ تاریخ 87/12/14 ساعت نویسنده مهرنوش |

ما با هم دنیائی ساختیم رویایی

تو بمون خوبیاتو نشون بده...

+ تاریخ 87/11/22 ساعت نویسنده مهرنوش |

نگفتم تو بری جون از تنم خسته میشه

اگه تو بری چشمام اسیر سیل اشک میشه

نگفتم تو بری فرهادت دق میکنه

اشکام این عشق کهنه رو تیره و تار میکنه

نگفتم تو بری غریبه باقی می مونم

دوباره تنها میشم و با تنهایی سیر میکنم

نگفتم تو بری سرنوشت تغییر میکنه

اگه نیای بغض بدجور تو دلم خونه میکنه

نگفتم تو بری تو شب تاریک میشینم

تا وقتی بیای تموم بشه اروم و ساکت میشینم

نگفتم تو بری بارون اشکام یه دریا میشه

اگه نیای دیر میشه و قلبم از تپش خسته میشه

نگفتم تو بری پنجره تنها می مونه

باز کوچه ی قشنگیا منتظر تو می مونه

نگفتم تو بری دستام بهونه میگیرن

اگه نیای غصه ها تموم جون و میگیرن

نگفتم تو بیای دوباره من جون میگیرم

واسه خونه ی تاریکمون شمعدونی نور میگیرم

 

مهرنوش!

+ تاریخ 87/11/15 ساعت نویسنده مهرنوش |

 

دل من مثل یه مردابه

عشق من هنوز توی خوابه

چشم من از دیدنت دوره

قلب من از عشق سیرابه

حس من از دوری دستات به اینده ها میگه

ذهن من از رویاهاش سیره,دل من می خواد با تو باشه

اما عشق من هنوز توی خوابه!!!

حس من یه حس پنهونه شاید تو بیای به این خونه

دل من دنبال رویاته اما اون مثل خودت دوره...

 

مهرنوش!

 

+ تاریخ 87/10/25 ساعت نویسنده مهرنوش |

بی تو در این شب ها تیره و تارم

نرو طاقت دوریتو ندارم

بی تو من از من دورم

نرو ارامش جاودانه ندارم

بی تو در خواب غوغائی دارم

نرو بفهم چقدر دوست دارم

بی تو چشمای من خاموشه

نرو ببین بی کس و تنهاام...

 

مهرنوش!

+ تاریخ 87/09/21 ساعت نویسنده مهرنوش |

                    

ما با هم تو دشت ارزوهامون قدم زدیم

ما با هم سرنوشتامونو رقم زدیم

ما با هم به زندگی لبخند زدیم

ما با هم تو اسمون ها پر زدیم

 

عشق من,عشقمونو به ماهیا نشون بده

عشق من,یه کم به من تو عاشقی فرصت بده

ما با هم دنیائی ساختیم رویایی

تو بمون خوبیاتو نشون بده

 ما با هم به اوج ابرا رسیدیم

تو بگو زمان به ما امون بده

ما با هم توو جاده هم مسیر شدیم

ما با هم مسافر بهار شدیم

 ما با هم چه عاشقونه پیر شدیم

ما با هم تو رویاهامون غرق شدیم

ما با هم اسیر رویاها شدیم

ما با هم رنگین کمون عشق شدیم

من یه زندونی قلب پر گناه

اما تو فرشته ی نجات شدی...

مهرنوش!

+ تاریخ 87/09/15 ساعت نویسنده مهرنوش |

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و نا شنیده فراموش می کنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با برگ های مرده هم اغوش می کنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستی ات که مرا نوش می کنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

"فروغ فرخزاد"

+ تاریخ 87/08/07 ساعت نویسنده مهرنوش |

در تمام طول تاریکی.سیرسیرک ها فریاد زدند:

ماه!ای ماه بزرگ...

در تمام طول تاریکی شاخه ها با ان دستان دراز

که از انها اهی شهوتناک سوی بالا می رفت

و نسیم تسلیم

به فرامین خدایانی ناشناخته و مرموز

و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک

و در ان دایره ی سیار نورانی شب تاب

دغدغه در سقف چوبین

لیلی در پرده

غوکها در مرداب

 همه با هم همه به هم یکریز

تا سپیده دم فریاد زدند:

ماه! ای ماه بزرگ...

در تمام طول تاریکی

ماه در مهتابی شعله کشید

ماه

دل تنهایی شب خود بود

داشت در بغض طلائی رنگش می ترکید...

 

+ تاریخ 87/07/17 ساعت نویسنده مهرنوش |

شبی در کنار ساحل مثل همیشه تنها نشسته بودم.

دریا کاملا مهتابی و اروم بود و اسمون پر ستاره...

صدای طنین انداز موجا من و به دنیای خیال برد.هیچ موقع تنهایی ازارم نمی داد اما اون شب خیلی

احساس تنهایی کردم احساس کردم منتظرم احساس کردم یکی و می خوام ولی گمش کردم

یعنی اون فرشته کیه؟یعنی اون من و دوست داره؟اون می خواد بیاد من و از این زندون در بیاره؟

نکنه یه وقت بره من دوباره تنها بشم؟اخه هنوز اون نیومده احساس می کنم که عاشقش شدم

خدایا خودت می دونی من هیچ کس و ندارم خدای خوبم من یه مجنون می خوام خدای مهربونم

من یه عاشق می خوام که جونمو فداش کنم که همیشه باهاش بمونم اما اخه اون کی میاد سراغم؟

همینجور که با خدای خودم حرف می زدم یدفعه دیدم یه شهاب کوچولوی قشنگ از روی سرم گذشت

به ماه نگاه کردم یادم افتاد که ماه به تمام زیباییهاش همیشه تک و تنهاست اما هیچ موقع گله ای نمی کنه.

 این بود که فهمیدم خود خدا از همه ی عشقا قشنگ تر و بادوام تره و من با داشتن اون هیچ موقع تنها

نیستم چونکه خدا منو دوست داره و تنهام نمی زاره...

 مهرنوش!

 

+ تاریخ 87/06/25 ساعت نویسنده مهرنوش |

 بی تو ماندن در این دشت تنهایی

برایم عذاب است

تا نمرده ام برگرد عزیزم

+ تاریخ 87/06/20 ساعت نویسنده مهرنوش |

کاش می شد اسمم را یکبار صدا می کردی

کاش می شد فقط یکبار عاشقانه نگاهم می کردی

اه...کاش فقط یکبار در رویاهات بودم

کاش می فهمیدی تمام رویای من بودی

کاش می شد در شبی حرفهای دلم را در اغوش گرمت می گفتم

کاش حرفهای عاشقانه ات را فقط به من می گفتی

کاش همیشه پیش من می موندی

کاش قصه هایم را میشنیدی

کاش دستهای گرمت همیشه تو دستهای من بود

کاش بوسه های شیرینت همیشه روی لبهای من بود

ای کاش تو عاشق من می شدی

و ان وقت من زندگیمو به پایت می ریختم...

ای یار دیرینه ی من...

 مهرنوش!

+ تاریخ 87/06/20 ساعت نویسنده مهرنوش |

رفتن تو مرگ منه

دستای تو توو دستمه

نگو که باید جدا شیم

نبود تو نبودمه

بدون تو کم میارم

تا پای جون

دوستت دارم

اگه تو از من جدا شی

امید موندن ندارم...!

+ تاریخ 87/05/29 ساعت نویسنده مهرنوش |

هر شب با قلب کوچک خود

دست در دست پرستو ها

از ابر ها نیلوفرانه بالا می ایم

انقدر بالا تا به تو برسم معبودم

اما نمی دانم که عمق اسمان هم

هیچگاه به تو راه نیافته

تو ابتدای  بی پایان منی.... 

+ تاریخ 87/05/25 ساعت نویسنده مهرنوش |

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

 

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من ادم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برارم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان اویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است

دیگران هم غم است به دل

غم من لیک غمی غمناک است

 

سهراب سپهری

+ تاریخ 87/05/21 ساعت نویسنده مهرنوش |

ای مسافر غریبه

چرا قلبمو شکستی

رفتی و تنهام گذاشتی

ای که بی تو تک و تنهام

توی این غربت سنگی

می دونم بر نمی گردی

شدی همرنگ دورنگی

همه زندگیه من اون نگاه عاشقت بود

چرا فکر کردی به جز من

یکی دیگه لایقت بود

رفتی و ازم گرفتی

اون نگاه اشناتو

واسه من بمبی گذاشتی التهاب لحظه هاتو

حالا من تنها نشستم

با نوای بی نوایی

چه غریبم بی تو اینجا

ای غریبه بی وفایی...

+ تاریخ 87/05/21 ساعت نویسنده مهرنوش |